سلام.بچه ها این داستان رو خودم نوشتم.خواهشا" بخونید و نظرتون رو بگید که خیلی مشتاقم نظرتون رو بدونم!پس سریع میرم سر داستان:
!عشق من!
فکر می کردم از بچگی ریشه ی عشق رو دارم توی وجودم پرورش میدم.فکر می کردم عاشق واقعی منم!خود خود من!فکر می کردم هیچکس نمی تونه مثل من عاشق باشه!فکر می کردم می تونم تو آینده یه معلم خیلی خوب باشم.یه معلمی که عاشقی رو درس میده.با خودم چه فکرایی که نکرده بودم!فکر می کردم از اون معلمایی میشم که همه حاضرن فقط 1 دقیقه با من درد و دل کردنو با کل زندگی مادیشون عوض کنن تا به اون زندگی ایده آل و رمانتیک به همراه احساس مقدسی به نام عشق برسن!زندگیی که دوست دارن! 5 سالم بود که با عشق به مادرم زندگیمو می گذروندم.هنوزم عقیدم پابرجا بود:
"سلطان عشق خودمم.فقط منم که معنی واقعی عشقو می دونم"
بزرگتر شدم.7 سالم شد.رفتم مدرسه!روز اول مدرسه چه افتضاحی بود!گریه پشت سر گریه.
عشقم کنارم نبود.مادرم,اونی که 6 سال همیشه کنارم بود برای چند ساعت ازم دور بود! فکرشم که می کردم تنم می لرزید!روز اول مدرسه ها من همش تو فکر مامانم بودم!با خودم فکر می کردم:
"مامانم داره الآن از غصه دق می کنه!من باید الآن پیشش باشم!اون الآن خونه تنهاست.به وجود من احتیاج داره!اون قبلنا از صبح تا شب تو خونه بود تا از من مراقبت کنه.پس الآن بی کاره تو خونه.الآن داره غصه می خوره"
با همین فکر و خیالا چند ساعت مدرسه رو گذروندم!همین زنگ خونمون خورد سریع پریدم تو کوچه.چون الآن لابد مامانم اومده دنبالم!رفتم تو کوچه...
دیدم خیلیا تو کوچه هستن ولی مامانه من نیست.چرا؟؟مگه اونم عاشق من نبود؟؟مگه منو دوست نداشت؟؟مگه نگران من نبود؟؟پس چرا نیومده بود دنبالم؟؟زمان می گذشت و من تو کوچه به امید دیدن مامانم بودم.
یه ربع گذشت...نیم ساعت گذشت...45 دقیقه گذشت...1 ساعت گذشت...
دیگه طاقت نداشتم.من عشقمو می خواستم!ولی اون منو یادش رفته بود.احساساتم انقدر پاک بود که اجازه نمی داد فکر کنم مامانم منو فراموش کرده هی می گفتم:
"نه.مگه میشه؟؟شاید ماشین خراب شده نتونستن زود بیان!!شایدم تو ترافیک گیر کردن!نمی دونم ولی به هر حال فراموش نکردن منو"
احساساتم فوران کرد!زدم زیر گریه!خیلی آروم و بی سر و صدا گریه کردم...
همه رفته بودن.فقط مدیر و ناظممون مونده بودن تو مدرسه!ولی نفهمیدن که من دارم گریه می کنم.دیگه خیلی دیر شده بود.ساعت حدودا" 2 ظهر بود!ناظممون از در بیرون اومد که بره خونشون!منو دید!خیلی تعجب کرد.بهم گفت:
عزیزم!چرا اینجا وایستادی؟؟مامانت نیومده دنبالت؟؟
همین کلمه "مامان" رو شنیدم اون گریه ی آروم عاشقونم تبدیل شد به هق هق!بلند بلند گریه می کردم!ناظممون گفت:اشکالی نداره.شاید نتونسته بیاد!حالا خانوم خشگله,بگو ببینم,شماره ی خونتونو بلدی؟؟
منم خیلی آروم زیر لب گفتم:بله!!
ناظممون گفت:به به!چه دختر باهوشی!دختر به این کوچولویی شماره ی خونشونو حفظه!مگه تو عددارو بلدی؟؟
گفتم:بله!!
دیگه تقریبا آروم شده بودم.ناظممون گفت:
کی یادت داده؟؟مامانت؟؟
همین که باز کلمه ی "مامان" رو گفت با اون چشمای معصومم به ناظممون خیره شدم و خیلی آروم و بی سر و صدا بدون تغییر حالت چهرم اشک ریختم!
بعد سرمو به علامت تایید تکون دادم.ناظممون گفت:چه مامان خوبی داری!!
منم گفتم:خییییییییییلی مامان خوبیه!ولی نمی دونم چرا دیر کرد!
ناظممون گفت:منم نمی دونم!پس بیا یه زنگ بزن به خونتون ببین چی شده که مامانت نیومده دنبالت؟؟
منم خیلی تند و سریع رفتم طرف تلفن.تلفن رو برداشتم.شماره رو گرفتم.بعد از 4 تا بوق بابام گوشی رو برداشت!!
بابا:بله؟؟
من:سلام بابا جون.خوبی؟؟
بابا:سلام دخترم.ممنون.تو خوبی؟؟
من:ممنونم!
بابا:عزیزم تو الآن کجایی؟؟چرا خونه نیستی؟؟
من:بابا جون من مدرسم!
بابا:مگه تو مدرسه می رفتی؟؟
من:امسال سال اوله دیگه!!
بابا:eeeeee...من نمی دونستم!
من:بابا مامان خونست؟؟
بابا:آره عزیزم!ولی خوابیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من:خوابیده؟؟یعنی چی که خوابیده؟؟بابا جون من اینجا 1 ساعته که منتظرم.
بابا:منتظر چی خشگلم؟؟
من:eeeee!!بابا خب منتظرم تا بیاین منو از مدرسه ببرین دیگه!
بابا:آهان,خب من الآن خودم میام دنبالت.گوشیو بده به ناظم یا مدیرتون تا من ازش آدرسو بگریم و بیام دنبالت.
من:باشه!
گوشی رو دادم به ناظممون.بابامم 10 دقیقه بعد اومد دنبالم!کلی از دست هم بابام هم مامانم دلخور بودم!اونا کاملا منو فراموش کرده بودن!
رفتم خونه.مامانم خواب بود!ساعت 5 از خواب بیدار شد.خیلی خوشحال شدم و فورا" همه ی دلخوریا از دلم بیرون رفت.انتظار داشتم که مادرم ازم در مورد مدرسه بپرسه ولی نپرسید.انگار نه انگار که من اولین روز رفتن به مدرسم بود!شب شد.ساعت 10:30 بود.مامانم گفت:خب دیگه,برو بخواب!حتی یه عزیزم هم نثارم نکرد!
بیشتر از ظهر از هم بابام هم مامانم دلخور شدم.اونا حتی حاضر نبودن بگن:بابت ظهر معذرت می خوایم!
چند سال بعدش وقتی من 9 سالم بود بابام تصادف کرد و مرد!مامانم به طور واضحی اخلاقش عوض شد و با من تند شد!هر روز می رفت این ور و اون ور با دوستاش تفریح و گردش و تموم کارای خونه رو می سپرد به من!من از صبح الالطلوع پا می شدم و تا بوق سگ تو خونه کار می کردم.پس بنابراین با این اوضاع محال بود درس بخونم!فقط می رفتم مدرسه و میومدم!انقدر کارای خونه زیاد بود که من تو راهنمایی بعضی از درسامو می افتادم!اونقدر افتادم درسامو که مامانم یه روز بهم گفت:
تو درس بخون نیستی!بدتر پول منم حروم می کنی!من با این پول می تونم برم کل دنیا رو بگردم.لازم نیست دیگه مدرسه بری!
خیلی اصرار کردم که بازم بزاره برم مدرسه ولی مامانم انگار عاطفه تو وجودش نبود!نذاشت که نذاشت!منم مجبور شدم اطاعت کنم!
سال بعدش که من مدرسه نرفتم مامانم گفت می خواد بره مسافرت آمریکا!گفتم خب منم ببرید دیگه!گفت نه تو اونجا زیر دست و پای منی!بازم حرف حرف خودش شد!منو نبرد آمریکا!منو گذاشت خونه ی عموم و گفت که اینجا باشم تا از آمریکا برگرده!پیش عموم موندم!1 ماهی گذشت!مامانم زنگ زد خونه ی عموم!با عموم یه صحبتایی کرد که من نفهمیدم!عمومم بهم نمی گفت چی گفته مامانم!دیدم 4 ماه گذشت 5 ماه گذشت!دیگه می خواستم حقیقتو بشنوم!فکر می کردم اونقدر بزرگ شدم که واقعیت ها رو درک کنم و بپذیرم!به عموم التماس کردم که بهم بگه توی اون شب تاریک مامانم چی به عموم گفته!عمومم که دید من واقعا" از ته دلم می خوام که بهم بگه دلش به رحم اومد و بهم گفت:
راستشو بخوای عزیزم!می دونی!تو دختر اون مادر نیستی!
گفتم:یعنی چی که نیستم؟؟
عموم گفت:یعنی اون مامان واقعی تو نیست!
گفتم:پس کیه؟؟مامان خودم کجاست؟؟
عموم گفت:اون مادر ناتنی توئه!مامان تویه مریضی داشت که وقتی تورو به دنیا آورد بلافاصله فوت شد!مادر ناتنیتم گفت که می خواد از این به بعد برای خودش باشه و تو آمریکا بدون تو زندگی کنه و تورو تا آخر عمر سپرد به من!
یه عرق سردی رو پیشونیم نشست!احساس کردم دنیا به آخر رسیده!این احساس بهم دست داد:
وایسا دنیا...وایسا دنیا...من می خوام پیاده شم...
خلاصه دیگه عاشقی از سرم پرید. همین طوری بدون عشق زندگی می کردم.زندگیم خیلی خشک و بی مزه تر از اون موقع هایی بود که به مامانم یعنی مامانم که چه عرض کنم مادر ناتنیم عشق داشتم!
حالا از اون موقع خیلی وقته که می گذره!اما هنوز اون صحنه ها تو یادم هست!اون ضربه هایی که عشق یه مادر بدل به من وارد کرد رو هیچ وقت یادم نمیره!اون همه تنهایی رو هیچ وقت یادم نمیره!اون همه اشکایی که به خاطر بی توجهی همه به من ریختم رو هیچ وقت یادم نمیره!
حالا دیگه من بزرگ شدم.معنی عشق این دوره زمونه رو می فهمم!تو این چند سالی که من عمر کردم بر اساس دیده هامو و شنیده هام فهمیدم که عشق یعنی:
آشنا شدن,وابسته شدن,عاشق شدن,جدا شدن/متنفر شدن
حالا یکی باید معلم خود من باشه.فهمیدم که یکی باید خودمو جمع کنه!فهمیدم که همه ی اون افکار مسخره خیال یه بچه 5 ساله بوده که تا رشد کنه افکارش کلی زخمی میشه.به طوری که اون زخما کل افکارو می پوشونن و بعد از بزرگ شدن دفنش می کنن! دیگه یاد گرفتم که هرگز عاشق نشم.چون که آخرش جدایی و نفرته!